تاریخ : 29 ارديبهشت 1388 نگاهی نو تاریخی به اشعار سهراب سپهری- امیر عزیزمحمدی
Warning: file_exists() [function.file-exists]: open_basedir restriction in effect. File(/files/upload/image/items/fa/item81.jpg) is not within the allowed path(s): (/var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs:/tmp) in /var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs/cake/basics.php on line 1075
Warning: file_exists() [function.file-exists]: open_basedir restriction in effect. File(/files/upload/image/items/fa/item81.jpg) is not within the allowed path(s): (/var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs:/tmp) in /var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs/cake/basics.php on line 1075
Warning: file_exists() [function.file-exists]: open_basedir restriction in effect. File(/files/upload/image/items/fa/item81.jpg) is not within the allowed path(s): (/var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs:/tmp) in /var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs/cake/basics.php on line 1075
Warning: file_exists() [function.file-exists]: open_basedir restriction in effect. File(//files/upload/image/items/fa/item81.jpg) is not within the allowed path(s): (/var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs:/tmp) in /var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs/cake/basics.php on line 1073
Warning: file_exists() [function.file-exists]: open_basedir restriction in effect. File(/files/upload/image/items/fa/item81.jpg) is not within the allowed path(s): (/var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs:/tmp) in /var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs/cake/basics.php on line 1075
Warning: file_exists() [function.file-exists]: open_basedir restriction in effect. File(/files/upload/image/items/fa/item81.jpg) is not within the allowed path(s): (/var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs:/tmp) in /var/www/vhosts/rahyabiran.org/httpdocs/cake/basics.php on line 1075

مراسم شب سپهری که کار مشترک انجمن شاعران نیمایی و بخش فرهنگی مؤسسه رهیاب بود، در ساعت ۴:۳۰عصر سهشنبه ۲۹ اردیبهشت در سالن مؤسسه رهیاب آغاز شد و تا ساعت ۶:۳۰ ادامه داشت. مجری این مراسم کبوتر ارشدی بود.
بخش نخست برنامه به سخنرانی اختصاص داشت. در این بخش نخست مهدی عاطفراد با موضوع "نقش آشکار و پنهان زن در شعر سپهری" سخن گفت.
سپس امیر عزیزمحمدی موقعیت اجتماعی شعر سپهری در دهههای ۶۰ و ۷۰ را در سخنانی با عنوان "نگاهی نوتاریخی به شعر سپهری" تحلیل و نقد کرد.
وی سخنان خود را این گونه آغاز کرد: آرامش و اطمینان این جمله همیشگی که "دیوان حافظ بعد از قرآن دومین کتابی است که در خانه هر ایرانی پیدا می شود " هیچ شکی باقی نمی گذارد که حافظ همیشه بوده است و همه جا هست چرا که بهترین را گفته است . این حکم بر تعدادی فرض ناگفته استوار است 1- در طول سه هزار سال تاریخ قابل رجوع این مملکت هر که هر چه می خواسته گفته است. 2- ما هر آنچه را گفته شده ثبت و نگهداری کرده ایم 3- ما در مورد آنچه مکتوب کرده ایم در فضایی آزاد نقادی کرده ایم 4-حداقل یک سیستم نقادی واحد قابل اعتماد همیشه صحیح ایرانی وجود داشته و دارد که بر اساس آن و باامکان برابر برای تمامی آثار ،"حافظ"برترین آن ها شناخته شده است. 5- در طول این سه هزار سال، سیستم های چاپ و نشر و پخشی داشته ایم، که تمام آثار را بی تعصب در معرض خوانش قرار داده اند. 6- رعیت و شهروندانی باسواد و آگاه داشته ایم که هشیارانه و با شم تیز زیبایی شناسانه شان همه آثار را خوانده اند و حافظ را انتخاب کرده اند من به شدت شک دارم که چنین واقعیتی در مورد حافظ یا هر شاعر و نویسنده دیگری از جمله سهراب محبوب دهه های 60 و 70 صادق باشد.
روایت متفاوت دیگر این می تواند باشد که بزرگان ادبی نوابغ ازلی – ابدی نیستند. قله های ادبی انتخاب های تاریخ اند و زاده الزامات سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی؛ زاده نفوذ اشراف و مذاهب و مردان و فرهنگ های غالب؛ قله های ادبی زاده فیلترینگ و اجماع شبکه های پیچیده قدرتند.
اکنون ببینیم که این قرعه چگونه به نام سهراب خورد تا او محبوب ترین شاعر دهه های 60 و 70 شود. نه این که صحبت از دیگران نبود اما سهراب همیشه آنجا بود. کامل با هشت کتابش در "هشت کتاب" . تازه، همواره تجدید چاپ شده، در دسترس در هر کتابفروشی و هر کتابخانه. در نامه های عاشقانه 15 ساله ها، در جمله های عرفا، در صدا و سیمای رسمی کشور بی سانسور، بی اخم.
تصور این که بعد از یک انقلاب و در طول و بعد از یک جنگ، جریان ادبی غالب، جریان تحسین پیروزی ها، امید افکنی، مرکز گرایی و مقاومت باشد کاملاً طبیعی است."آشیل" یونانیان محصول شکست "پارسیان" در مارتن بود. ادبیات قرون وسطی ادبیات جنگ های صلیبی است و "ماکسیم گورگی" زاده یک انقلاب کمونیستی و "آیزنشتاین " فیلم ساز هم.پس خلق هنرمندانی چون "معلم" ، "امین پور" "سراج"، " فرشچیان" و "مخلباف" اولیه بدیهی به نظر می رسد. حقیقت این است که شاعر غالب ما "سهراب" در حلقه هنرمندان دولتی نبود و هنرمندان دولتی هم دریافتند که تا وقتی دولتی بمانند محبوبیت عام نخواهد یافت و چنین بود که "مخلباف" اولیه "مخلباف" ثانویه شد و "امین پور" سپید گوی.
در این گفتار بر آنم که تئوری معروف " سیستم سهراب را انتخاب کرد چون بی گزند و خطر بود" را کمی تغییر دهم. سیستم میلیون ها خرج می کرد تا هنرمندان خود را بیافریند. سهراب انتخاب سیستم نبود. سهراب یک بقچه ایدئولوژیک بود زیبایی نفس گر شاعرانه که حلقه های خارج از سیستم انتخاب کردند تاکماکان قوی بمانند و این انتخاب را در چانه زنی های چندین ساله بر سیستم تحمیل کردند ، صدالبته این مصالحه، مصالحه ای ترسناک برای سیستم نبود.این معامله، معامله ای سود آور برای هر دو طرف بود و سود بزرگ "زمان" بود. همه چیز همانطور که بود می ماند، برای چندین دهه یا حتی نیم قرن، تا ظهور نهضت ادبی دیگر و قله ای دیگر. حقیقت این بود که صاحبان قدرت بار دیگر بقچه ایدئولوژیک همیشگی را با زبانی مبهم و نامفهوم و عرفان زده اما به شدت نو برایمان بپیچند.
بگذارید ابتدا محتویات بقچه ایدیولوژیکمان را یک به یک بررسی کنیم و به شبکه های قدرت خارج از نظام بپردازیم که از این مجموعه سود می برند:
1-آرمان گرایی وعرفان زدگی
سهراب شاعری مذهبی بود. / من مسلمانم / کوجه باغی است که از خواب خدا سبز تر است/ تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است/ زیر بیدی بویدم – برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم : چشم را باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید؟ / وقتی می گویم او مذهبی بود منظورم این نیست که یک شاعر مذهبی لزوماً شاعر بدی است می خواهم تأکید کنم که پذیرش ناگهانی یک شاعر در بستر فرهنگی جامعه ما با جملات فوق چقدر تسهیل خواهد شد و بدو ن آن جملات چقدر دشوار، حتی اگر نابغه زمان باشید. حتی فکر می کنم مذهبی بودن یک شاعر به تنهایی محبوبیت آفرین نیست. باید اندکی عارف هم بود. سهراب از "فقه خواندن" مردمان ، مخصوصاً "دختر همسایه" غمگین می شود اما با ولع " وِدا می خواند" سهراب مسلمان است اما مسلمان بودازده و از این سو "حافظ و مولوی" زمان است : حافظ قرآن شراب خوار وشیخ مجنون.
و اما چرا شبکه های قدرت عرفان مدرن سهراب را می پسندند؟ عرفان زدگی خردورزی را فلج می کند و زندگی با سیستم های فکری متناقض را آسان . زبان مبهم عرفانی زبان حل مشکلات نیست و نقد بر نمی تابد یا قبولش می کنی یاتهی مغزی و وقیح. تغییر عرفانی، تغییر روحانی است نه تغییر قابل لمس در دنیای بیرون .
2- سکون و موعود گرایی
سهراب ساکن است و ما را به سکون دعوت می کند. فروغ ممکن است "روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار بنویسد، فروغ فرخزاد" یا شاملو از " چهار زندانش" بگوید که " اینجاست" و " آنان که به چرا مرگ خود اگاهند" اما اگر شما به عنوان " یک بی چرا زندۀ بی کار" نزد سهراب بروید جواب ساده ای برای شما دارد : " تا شقایق هست زندگی باید کرد " به سیبی خشنود است و به بوئیدن یک بوته بابونه" کار او شناسایی "راز گل سرخ " نیست. کار او شناور بودن در"افسون" است. وقتی سهراب تحت فشار بدی دنیا قرار می گیرد هرگونه حرکت را با موعود اساطیری غیرواقعی اش به تعویق می اندازد : مرگ پایان کبوتر نیست/ ولی مکالمه ، یک روز ، محو خواهد شد- و شاهراه هوا را – شکوه شاه پرک های انتشار حواس، سپید خواهد کرد/ کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد؟/ روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد/ مدینه فاضله سهراب دست نیافتنی ست : " نهر پشت رویاهاست" حتی " ده بالادستش" و "گلستانه" اماکن انتزاعی غیر قابل دسترسند: دلخوشکنک هایی مخدر در روزهای تنبل بازی قدرت.
3- لحن پیغمبر گونه
لحن سهراب لحنی پیغمبرگونه است. مراد وار، همیشه درست ، حقیقت مطلق ،چالش برندار، عاقل اندر سفیه یک طرفه و گفتمان ناخیز. دانش از طرف او به ما روان است. او منبع حقیقی است. به تماشا سوگند / و به آغاز کلام / و به پرواز کبوتر از ذهن / واژه ای در قفس است/ حرف هام مثل یک تکه چمن روشن بود/ و من آنان ، را به صدای قدم پیک بشارت دادم.
در رگ ها نور خواهم ریخت / هرچه دیوار از جا خواهم برکند
مردمان را دیدم / شهرها رادیدم / دشت ها را ، کوه ها را دیدم / آب را دیدم ، خاک را دیدم/ نور و ظلمت را دیدم / و گیاهان را در ظلمت دیدم/ جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم / و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم.
به گمان من لحن سهراب از وسوسه آمیز ترین دلایل انتخابش توسط شبکه های قدرت بوده است، لحنی که هیچ گفتمان انسانی رو در روی و برابر را نمی پذیرد.
4- مردسالاری
"سهراب" یکی از مدرن ترین، لطیف ترین و پنهان ترین بسته های مردسالاری ادبی را ابداع می کند . او چون اوحدی نمی گوید که:
زن چو بیرون رود بزن سختش خودنمایی کند، بکن رختش
ور کند سرکشی هلاکش کن آب رخ می برد به خاکش کن
یا چون "سعدی" که:
چون زن راه بازار گیرد بزن و گرنه تو خانه نشینی چو زن
یا چون " مولوی"
هر بلا کاندر جهان بینی عیان باشد از شومی زن در هر مکان
"سهراب" زن مدرن ایرانی را کماکان در خانه نگاه می دارد اما نه با کتک. او زن را به مقام اثیری فرشتگان نایل می کند. فرشتگانی آسمانی که به رفت و روب و پیاز سرخ کردن و سبزی پاک کردن و انار دانه کردن مشغول هستند.
من در ایوانم، رعنا سر حوض / رخت می شوید رعنا
زن همسایه در پنجره اش ، تور می بافد ، می خواند
زن زیبایی آمد لب رود / آب را گل نکنیم / روی زیبا دو برابر شده است(زن زیبا احتمالاً برای کشیدن آب آمده است)
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
مادرم آن پایین استکان ها را در خاطره شط می شست
حتی در بی پرواترین لحظات "سهراب" سر دکلمه یک بند رخت پیدا می شود:
بند رختی پیدا بود / سینه بندی بی تاب
"سهراب" چون "مولوی" نمی گوید که شر همه از زن است. اما وقتی شر می آید اول از همه باید که مواظب بدن زن بود در شعر "نزدیک دورها" زن "دم درگاه" "با بدنی از همیشه های جراحت" سمبل تمام عواقب مدرنیته می شود.
آنگونه که می بینید سهراب رسم تنها با زن خوابیدن را کنار می گذارد. او با زن می خوابد اما زیر باران.
5- سلطه طبقاتی
از برج عاج نشینی سهراب زیاد گفته شده است و اگر درست به خاطر بیاورم او را اشراف زاده کاشانی بی درد هم نامیده اند.
طبقات فرودست در شعر سهراب حضور دارند اما با تکنیک های همیشگی اش آنان را نیز به تصاویر انتزاعی خالی از جان و درد تبدیل می کند و در عرفانش حل.
در "صدای پای آب "پاسبان ها همه شاعرند" و شما می توانید از بقال ها بپرسید : دل خوش سیری چند؟
او می گوید: من گدایی دیدم ، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
او استادانه "حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی" را در کنار تصویر "حمله باد به معراج حباب صابون" می گذارد و جدال طبقات را "با جنگ خونین انار و دندان " زیبا و خنثی می کند.
در "صدای پای آب" سهراب، جای پای "والت ویتمن" و " آواز من" اش به وضوح پیداست. هر بار که این شعر ویتمن را می خوانم تعجب می کنم که سهراب با دزدان و برده ها و ماهیگیران و غواصان و کارگران راه آهن و جیب برها و پنبه کاران والت ویتمن چه کرده است؟ مردان و زنانی از پوست و استخوان و گوشت با تمام دردها و تمام لذت ها.
6- مرکز گرایی جفرافیایی
در "صدای پای آب" یک چیدمان ساده جغرافیایی وجود دارد:
"کاشان" که شهر سهراب است به سرعت در تضاد با هند و سفالینه های اسرار آمیزش و " "بخارا"یای ناکجا آبادی با فاحشه هایش قرا ر می گیرد. با چنین چیدمانی کاشان ، ناخودآگاه ، مرکز جهان می شود و واقعی و هر چه از مرکز ایران دور می شویم واقعیت ، طبق معمول سهراب، جا به رمز و راز می دهد. در جغرافیای ذهنی سهراب، هند مکانی واقعی نیست با بالی وود و راه آهن سراسری و برنامه نویسان کامپیوتری در ازبکتستان آن روزگار و بخارایش برای او جامعه ای کمونیست در پی ساختن زیرساخت های صنعتی نبوده است. جغرافیای ذهنی سهراب ابعاد امپراطوری ساسانی را دارد، ما فارس زبانان در مرکز، و دیگران عجیب و اسرارآمیز.
این جغرافیای ذهنی تصادفاً منطبق است با تجمع ثروت ، قدرت سیاسی ، ادعای برتری فرهنگی و البته سالاری ادبی مرکز ایران.
بعد از شرح بقچه ایدئولوژیک سهراب، اکنون آسان تر می توان به انگیزه های شبکه های قدرت خارج از سیستم حاکم برای انتخاب سهراب پی برد. شرحی دقیق از بازیگران قدرت در ساخت فرهنگ یک جامعه بسیار دشوار است و تحقیق و وقت زیادی را می طلبد. بگذارید اینجا تنها به ذکر پرنفوذترین لایه ها اکتفا کنیم.
1- مافیای ادبی و حلقه های روشنفکری
بعد از یکی دو دهه انقلاب خواهی و فریاد در سایه عقاید چپ که با انقلاب 57 به اوج خود رسید ، مافیای ادبی غیردولتی ناگهان خالی از انرژی شده بود. این طبیعی بود. هرآنچه که قرار بود اتفاق بیافتد افتاده بود. اگر موافق با انقلاب بودید انقلاب را داشتید واگر نبودید خریدار زیادی پیدا نمی کردید برای نقد آنچه خود مبلغش بودید ، آنهم در میان آن همه هیاهوی انقلابی، عاملان بسته شدن فضای ادبیات و نشر، آن طور که همیشه عمل کرده اند، راحت تراند که نام های بزرگ را هدف بگیرد تا محتویات تمام آثار را. این هم ارزان تر است، هم عملی تر. این اتفاق همانطور که در سینما با سوپر استارهایش افتاد در ادبیات هم افتاد. برای شکست یک لشگر ژنرال را حذف کنید کافیست. سیاست غول کشی قدرت قابل توجهی به ادبیان درجه دوم و روشنفکران دست چندم داد. انقلاب حتی شکل مدیریت صنعت چاپ را هم دگرگون کرده بود و اکنون تمام صندلی ها با مردان تازه نفس جویای نام و ثروت پر شده بود. این خیل دسته دومی ها باید که با مافیای دولتی ادبی در تضاد می ماندند. این چیزی بود که به مافیای ادبی غیردولتی هویت می داد، پس آن ها دست رد به سینه مافیای دولتی زدند. از میان قله ها تنها "شاملو" مانده بود و "اخوان" . بهانه های خوبی وجود داشت که از این دو برای معامله استفاده نشود. "شاملو" به خاطر نگاه بی اعتماد دولت به او ، اصولاً قابل فروش به دولت نبود، از سوی دیگر اشعارش بیشتر به درد فضای انقلابی پیش از انقلاب می خورد "اخوان" هم کمی شیطان بود و اندکی کهنه: ممکن بود باغزل سرایان دولتی کنتراست رنگین کمانی را برای رو در رویی ندهد. اگر کمی بدبین باشید دلیل مهمتری هم می توان یافت. آن ها زنده بودند و قدرت ادیبان درجه دو رامحدود می کردند. انتخاب یک شاعر مرده بهترین انتخاب بود. یک شاعر مرده منظم تر و منزه تر از شاملو و اخوان و البته یک شاعر مردمرده و چه کسی بهتر از سهراب ؟ پرسودترین حرکت توسط ادیبان غیردولتی پساانقلابی برای ادبیات ایران می توانست پرورش استعدادهای جدیدی باشد برآمده از شرایط جدید، این اما دوباره به معنای تحویل قدرت به نسل جدیدی از نویسندگان بود و برای همین نظریه ای مردود.
این مردان و تأکید می کنم فقط مردان، عمدتاً از مرکز ایران می آمدند. این یعنی آن ها طبیعتاً در مناطق ثروتمندتری زندگی می کردند و حلقه های فکری شان و به تبع آن مردانشان در چاپ خانه ها و کتاب فروشی ها و بنگاه های پخش کتاب و مسائل ارتباط جمعی و هم، از هم شهری ها و هم زبان ها بودند.
بقچه ایدئولوژیک سهراب اهل کاشان ایده آن ها بود.
2- مراکز آموزشی و فرهنگی
در آن زمان تقریباً تمامی مراکز آموزشی و فرهنگی مان به جز تعدادی که فکر نمی کنم به 10% هم می رسید دولتی و مرکزی بودند و واژه به واژه تحت کنترل. دستور در واقع تدریس بقچه ایدوئولوژیک سهرابی بود اما نه شکل ادبی سهراب این در واقع یعنی تدریس سنتی ها و دولتی ها 10% مابقی هم که متعلق به مافیای غیر دولتی بود، سهراب می فروختند : یعنی همان ایدئولوژی با شکل نو. اگر یک معلم یا شاگرد یاغی چیزی بیشتر از کتاب درسی می خواست سهراب انتخاب خوبی بود آن هم با حمایت اپوزیسیون فرهنگی و یا این که اصولاً چیز دیگری به این آسانی در دسترس و انتظار نبود و البته مد روز.
3- اغنیا:
بعد از مدت اندکی از گذشت انقلاب ، و به صورت ملموس در طول دوران جنگ ، طبقه ای برآمده از دل مستضعفان انقلابی به سرعت ثروتمند می شدند و از آن مهمتر ، این طبقه ، پایه های ساختارها مناسبات اقتصادین را مهندسی می کردند، که حتی تاکنون تقسیم ثروت را در جامعه مدیریت می کند. این طبقه را عمدتاً مردمانی تا قسمتی دولتی و به مقدار کافی مذهبی تشکیل می دادند.
مهمترین عاملی که در هر نهضت ادبی محبوب محتمل ، قادر به برهم زدن تمرکز ثروت اندوزانه این طبقه می شد ، هرگونه پیشنهادی برای تغییر ساختارهای اعتقادی موجود بود که می توانست شرایط اقتصادی را تغییر دهد که ثروت را به سوی آن ها جاری می کرد.
یک سهراب منفعل بهترین انتخاب برای اغنیا بود.
این انتخاب یک پمپ عظیم مالی بود که نه تنها " هشت کتاب" و کپی های رنگ و وارنگ هشت کتاب و سهراب چه ها را بلکه سینمای سهرابی و تئاتر سهرابی و موسیقی سهرابی را به شکل یک فرشته هنری چنان باد کرد که دیگر جایی برای هیچ بدیلی نماند.
4- زنان 5- جوانان
زنان و جوانان را یک جا می آورم چرا که هر دو طبقه ، با تمام بهانه هایی که جامعه مرد سالار برای کنترل شان ، از قبیل جنگ ، برخی عقابد مذهبی ، ثبات انقلاب ، الگوهای گرو تسک مورد نیاز یک دوران آشفته داشت، در ضعیف ترین دوران خود بسر می برند. این ضعف نه تنها یک ضعف طبقاتی و امکاناتی بود که صدایشان را مهار می کرد، تحلیل اعتماد به نفسی بود که با ملقمه ای از ایدئولوژی های سنتی، باورهای تاریخی ، کج فهمی های روشن فکرانه و مقادیر عظیمی حسن نیت و خوش قلبی، تأیید الگوهای ساخت لایه های گوناگون قدرت را آسان می کرد.
و این گونه بود که ما سهراب را دوست داشتیم و عاشقانه و این گونه بود که ما دچار شدیم : دچار انتخاب تاریخ و دیکتاتوری ایدئولوژی های درون مان.
ما دچار شدیم.
و صاحبان قدرت این را چه خوب از سهراب فرا گرفته بودند که "دچا ریعنی عاشق"
بخش دوم به اجرای موسیقی سنتی اختصاص داشت.
بخش سوم برنامه شعرخوانی بود. در این بخش سعید سلطانی طارمی، اصلان قزللو، هدی نخجیری، سید مرتضی معراجی، علی زرنگار و کبوتر ارشدی شعرهای نیمایی خود را برای حاضران قرائت کردند.

Developed By